این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیگر به روز نمی شود
وه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم کی شود این روان من ساکن اینچنین ساکن روان که منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم بحر من غرقه گشته هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم این جهان وان جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بْوَد در این عیان که منم گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نآمده ست آن که منم گفتم اندر زبان چو در نآمد اینت گویای بی زبان که منم می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم